حسین هدیهای بود که خدا به من داد و خودش هم از من گرفت. دنیا با همه زیباییاش جایی برای او و امثال او نیست. اینها بسیار پاک و معصوم بودند جوان آنلاین: «.. واقعاً همانطور شد که همیشه میگفتم؛ حسین آقا یک نور بود که آمد وارد زندگیمان شد و بعد رفت. همیشه به من میگفت: «مامان، وقتی شبهای جمعه میخواهی برای اموات فاتحه بخوانی، اول برای شهدا بخوان. آنها چشمبهراه دعا هستند. ثواب دارد اول به یاد آنها باش.» این جملهاش همیشه در ذهنم ماند، چون از صمیم قلب به شهدا عشق میورزید.» متن پیش رو ماحصل همکلامی ما با فریبا برهانی، مادر شهید حسین کریمی است؛ مادری که سختترین لحظات چشم انتظاری را سپری کرد... با هم بخوانیم.
گریه پای تمثال امامحسین (ع)
من فریبا برهانی، مادر شهید حسین کریمی هستم. حسین آقا فرزند دوم من و متولد سال ۱۳۷۷ بود. او در دوم تیر سال ۱۴۰۴، در جریان جنگ ۱۲روزه، به شهادت رسید. از کودکی پسری آرام و صبور بود. برعکس بیشتر بچههای همسنوسالش، هیچوقت شلوغکاری نمیکرد و همیشه متین و با ادب بود. از همان دوران علاقه زیادی به شرکت در مراسم عزاداری امام حسین (ع) داشت. وقتی هم به دنیا آمد، ماه محرم بود. به همین خاطر اسمش را حسین گذاشتیم. البته برای تشابه اسم با برادر بزرگترش، فرشاد، بعضیها صدایش میکردند فرزان، ولی خود ما همیشه او را حسین صدا میکردیم.
او برای هیئت رفتن خیلی شوق داشت و به عکسها و پوسترهای مذهبی خیلی علاقه نشان میداد. آنموقع، عکسهای پوستری مد شده بود و حسین هر بار که عکسی از امامحسین یا شهدا میدید، با شوق نگاهش میکرد.
یادم است در بچگی یکی از تصاویر تمثال امامحسین (ع) را خریده بود. با ذوق آمد خانه، عکس را چسباند روی دیوار اتاقش. بعد از مدتی دیدم نشسته جلوی همان عکس و گریه میکند. گفتم: «حسینجان، چرا گریه میکنی؟» گفت: «مامان، من برای امام حسین گریه میکنم.» علاقه و عشق به اهلبیت (ع) از همان دوران در وجودش شکل گرفته بود و تا آخر با او ماند.
مربی حلقههای قرآنی
از همان دوران کودکی در مسجد محل خیلی فعال بود. هر وقت مراسم مذهبی یا زیارتی بود، حتماً شرکت میکرد. همیشه عشق رفتن به جمکران و قم را داشت. موقعی هم که مدرسه میرفت، تقریباً هر سهشنبه با بچههای بسیج محل میرفت جمکران. وقتی به دوره راهنمایی رسید، بهصورت رسمی عضو بسیج شد.
وقتی حسین دوره راهنمایی بود، علاقه زیادی به فعالیتهای مذهبی داشت. ماهی یکبار بچههای بسیج محل را به خانه دعوت میکرد و میگفت: «مامان، ما باید حلقه قرآنی داشته باشیم.» جلسه قرآنشان را در خانه ما برگزار میکردند. من همیشه از دوستانش پذیرایی میکردم و خودم هم بسیار لذت میبردم.
بعد که به دبیرستان رفت، با هیئت اکبریها در شهرری آشنا شد. از همان زمان به آن هیئت دلبستگی خاصی پیدا کرد و تقریباً تمام وقتش را صرف فعالیت در آنجا میکرد. در اردوهای جهادی شرکت میکرد، همراه بچهها به مناطق محروم میرفت و با روحیهای پُر ازعشق مربی تربیتی نوجوانان شد. بعد از شهادتش تازه فهمیدم چه خدماتی انجام میداد. خیلی از خانمها آمدند و با اشک و احترامی خاص گفتند فرزندانشان شاگرد حسین آقا بوده. میگفتند؛ حدود ۴۰ تا ۵۰ شاگرد داشته که همیشه با او در ارتباط بودند.
از کربلای حسین جا ماندم!
اولین بار بسیار مشتاق بود به زیارت کربلا برود. اما در آن زمان هنوز کارت ملی و شناسنامهاش عکسدار نبود. یادم است خودش پیگیر شد تا بتواند مدارکش را آماده کند و به زیارت برود. یک شب سر نماز، دیدم حسین آقا خیلی گریه میکند. رفتم جلو و گفتم: «مامان، چرا اینقدر اشک میریزی؟» گفت: «مامان، دلم گرفته، چون امسال نتوانستم بروم زیارت امام حسین (ع).» گریهاش از ته دل بود، انگار دلش واقعاً برای کربلا پر میزد. فردای آن روز من سر کار بودم که زنگ زد و گفت: «مامان، دارم میروم زیارت امامحسین (ع). امامحسین (ع) من را طلبید.» همان لحظه یاد اشکهای شب قبلش افتادم و با خودم گفتم: به خاطر همان اشکها، امام حسین پسرم را طلبید. گفتم: «مامان، تو که کارت ملی و شناسنامهعکسدار نداری، چطور میخوای بری؟» خندید و گفت: «دوستام رفتند، گفتند فقط یک شناسنامهعکسدار لازم داریم. من هم شناسنامه برادرم را برداشتم و میروم.» همینطور هم شد. برای اولین بار با شناسنامه عکسدار برادرش به زیارت امام حسین (ع) رفت.
وقتی برگشت، پر از شور و انرژی بود. برای همه ما سوغاتی آورده بود و از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید. از آن سال به بعد، هر سال میرفت کربلا. همیشه میگفت: «اگه یک سال نتونم بروم زیارت امام حسین (ع)، یعنی دیگه جان ندارم. هر چی دارم، از امام حسین (ع) است.» همیشه میگفت: «آدم اگر کربلا نرود، انگار هیچجا نرفته است.» یادم است پارسال، آخرین باری که میخواست به کربلا برود، خیلی اصرار داشت من هم با او بروم. گفت: «مامان، پاسپورت بگیر، اینبار شما هم بیایید. دوست دارم مامانم را یک بار خودم ببرم زیارت امام حسین (ع). اما من، چون سر کار میرفتم و شرایط سختی داشتم، قبول نکردم. حالا که فکرش را میکنم، حسرت میخورم. کاش رفته بودم. اگر میدانستم آن سفر، آخرین زیارت حسین آقاست، بههیچوجه از کربلا جا نمیماندم.
غذایی برای بیسرپناهان
بعد از گرفتن دیپلمش هم در کارهای خیر و گروههای جهادی فعال بود. هر جا نیاز به کمک بود، خودش را میرساند. یادم است یک روز آمد و گفت: «مامان، زمستانها خیلی از بچههای خیابانی، بیسرپناهند. گناه دارند. تو برایشان غذای گرم درست کن، من میبرم برایشان.» میگفت: «یک غذای ساده درست کن، لازم نیست خودت را اذیت کنی، فقط غذایی باشد که سیر شوند.» هر کاری میگفت، با دل و جان انجام میدادم. چون میدیدم نیتش خالصانه و دلش پر از عشق به خدا و مردم بود.
فاتحهای برای شهدا و حاج قاسم
واقعاً همانطور شد که همیشه میگفتم؛ حسین آقا یک نور بود که آمد وارد زندگیمان شد و بعد رفت. پسر بسیار دلسوز، مهربون و متفاوتی بود. همیشه میرفت «کهفالشهدا» و سر مزار شهدا حاضر میشد. هر بار که میرفت، با احترام و عشق خاصی دعا میکرد. همیشه به من میگفت: «مامان، وقتی شبهای جمعه میخواهی برای اموات فاتحه بخوانی، اول برای شهدا بخوان. آنها چشمبهراه دعا هستند. ثواب دارد اول به یاد آنها باش.» این جملهاش همیشه در ذهنم ماند، چون از صمیم قلب به شهدا عشق میورزید.
یادم است وقتی سردار سلیمانی به شهادت رسید، حسین آقا هنوز ازدواج نکرده بود و در شورای نگهبان مشغول به کار بود. صبح زود خبر شهادت سردار را شنیده بود. وقتی وارد اتاقش شدم، دیدم نشسته و گریه میکند. گفتم: «مامان، چی شده؟» گفت: «برای سردار سلیمانی دارم گریه میکنم، مامان شهید شد، دلم برایش میسوزه.» همیشه نسبت به شهدا احساس خاصی داشت.
دلی پر از مهربانی
خیلی وقتها وقتی از بیرون میآمد، میدیدم چند جفت جوراب یا دستمال خریده. به او میگفتم: «مامان، اینها را برای چی خریدی؟» میگفت: «از دستفروش خریدم، دلم برایشان سوخت. مامان، هر وقتی میخواهی خرید کنی، از دستفروشها بخر، چون مغازهدارها مشتری خودشان را دارند، ولی دستفروشها واقعاً محتاج هستند.» دلش پر از مهربانی بود. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمیشد. خیلی وقتها نیمههای شب که بیدار میشدم، میدیدم حسین آقا قبل از اذان صبح در حال خواندن نماز یا قرآن است. یک بار گفتم: «مامان، هنوز اذان نگفتهاند.» لبخند زد و گفت: «نماز شبم را خواندم.»
روزی که پاسدار شد
در سالهای آخر هم در اردوهای جهادی بسیار فعال بود. دیگر خودش مسئول یکی از گروههای جهادی شده بود. بیشتر به مناطق محروم لرستان میرفتند و برای مردم حمام و سرویسبهداشتی میساختند. همیشه با عشق و احساس وظیفه برای مردم کار میکرد. حسینآقا با بچههای هیئت اکبریه رفتوآمد داشت و دوستان عالی پیدا کرده بود. من همیشه به دوستانش میگویم: «افتخار میکنم شما دوستان حسینآقا هستید؛ حسینآقا واقعاً دوستان خوبی داشت.»
او پسری با اخلاق و دوستداشتنی بود. حتی بعد از شهادتش، دوستانش هرجا ما را میبینند، احترام میگذارند، به ما سر میزنند و مثل برادر واقعیاش با ما رفتار میکنند. با تشویق همین دوستان، حسین آقا وارد سپاه شد و لباس پاسداری پوشید. بعد هم ازدواج کرد. از خواستگاری تا شهادتش چهارسال طول کشید.
ماند زیر آوار!
آخرین باری که حسینآقا را دیدم، زمان جنگ بود. آمده بود خانه و میگفت: «مامان، برو شهرستان، اینجا نمان.» مواظب خودت باش. من که دیگر عمر خودم را کردم، خدا نگهدار بچه توراهیام باشد. بعد آمد سر و صورت مرا بوسید، گفت: «مامان، خیلی مواظب خودت باش.»
همان شب با من تماس گرفت. گفت؛ مامان، با داداش برید شهرستان اینجا نمانید. فردایش ما رفتیم شهرستان ولی تلفنی با هم در تماس بودیم. حتی شب قبل از شهادتش هم تلفنی با هم صحبت کردیم. به او گفتم کجایی؟! گفت: «من در هیئت هستم. دارم سیاهیهای هیئت را میزنم.»
فردای همان روز حدود ظهر، همسرش تماس گرفت و گفت محل کار حسین آقا را زدند. اصلاً فکرش را نمیکردم حسین آقا شهید شود! به او گفتم حالا به دلت بد نیار، انشاءالله که خیر است. بعد با برادرم تماس گرفتم و گفتم برو دنبال حسین. ابتدا رفت محل کارش، خبری از حسین نبود، بعد رفت بیمارستانها. اما میگفت هیچ اثری از حسین آقا نیست دیگر ما هم خیلی ناراحت بودیم خیلی دلشوره داشتیم. تا گریههای پسر بزرگم را دیدم متوجه شدم اتفاقی تلخ افتاده. به او گفته بودند حسین زیر آوار مانده است.
بعد به من گفت: مادر وسایلت را جمع کن بریم. ما هم وسایلمان را جمع کردیم و راه افتادیم. راه خیلی طولانی بود، از شهرستان خودمان میخواستیم بیاییم تهران. هرچقدر جلو میرفتیم، انگار مسیر تمامی نداشت، زمان برایمان نمیگذشت... خیلی سخت بود. وقتی رسیدیم، رفتیم سر کار حسینآقا، اما اجازه ندادن وارد شویم. فقط یک شماره تلفن دادند و گفتند با این شماره در تماس باشید، خبرتان میکنیم. برگشتیم خانه. تا صبح بیدار بودیم، دلنگران، زنگ میزدیم و میپرسیدیم: «چی شد؟ خبری نشد؟» تا اینکه صبح با ما تماس گرفتند و گفتند پیکر حسین آقا را از زیر آوار بیرون آوردیم.
قرار شد برای زیارت حسین به معراج شهدا برویم. سالم بود فقط قسمتی از صورتش کبود و سیاه شده بود. آنجا بود که برای آخرین بار زیارتش کردم. با او حرف زدم. درددل کردم چهرهاش نورانی شده بود، انگار خدا صورتش را نقاشی کرده بود. ریشهایش مشکیتر و فر شده بود.
هرچه دیدم زیبایی بود، اما حس سنگینی داشتم. قلبم گرفته بود حسی که فقط یک مادر شاید بتواند آن را به خوبی درک کند. شرط زندگی من به گونهای بود که باید برای گذران زندگی کار میکردم پسرها را خودم با نان حلال بزرگ کردم، خیلی دلتنگش میشوم. هر روز ساعت ۱۰:۳۰ از خواب بیدار میشوم و برای زیارتش میروم. بر مزارش مینشینم و با او زمزمه میکنم. اینطوری کمی آرامش میگیرم.
امانتی الهی
حسین هدیهای بود که خدا به من داد و خودش هم از من گرفت. دنیا با همه زیباییاش جایی برای او و امثال او نیست. اینها بسیار پاک و معصوم بودند. حسینآقا همیشه به بزرگترها احترام میگذاشت؛ چه همسایه بود، چه دوست و آشنا. یکی از ویژگیهای برجستهاش، پایبندی به نماز بود. حسینآقا از وقتی به سن تکلیف رسید، نه نمازی قضا داشت و نه روزهای. حتی علاوه بر نماز و روزه واجب، مستحبی هم زیاد انجام میداد. همیشه مراقب بود نمازش را اول وقت بخواند و عبادتش کامل باشد.
یک ظرف آش!
برای هیئت همهکاری انجام میداد. بیریا و با تمام توان میدوید. وقتی دهه اول محرم تمام میشد، دیگر از شدت خستگی خودش را از پا میانداخت و در خانه میافتاد. در ایام محرم، وقتی شب از هیئت برمیگشت، از او میپرسیدم: «پسرم هیچی از غذا نمانده؟» میگفت: «نه مامان، هیئت بودیم، من نخوردم، مردم خوردن. مهم اینه که غذا به مردم عزادار برسد.» همیشه به شوخی میگفتم: «بابا، تو که آنهمه نذری پخش میکنی، یک بار هم خودت یک چیزی بیار خانه بخوریم!» فقط میخندید. فقط یک بار، یک ظرف کوچکاش آورد. من خندیدم و گفتم: «چه عجب مامان! بالاخره یه چیزی از هیئت آوردی!»
پسرم به شهادت رسید و باعث افتخار ما شد. ۲۶سال بیشتر نداشت و خیلی دلش میخواست بچهاش را ببیند که نشد. انشاءالله ما هم بتوانیم با تأمل در زندگی شهدا، از جمله حسینآقا و امثال او، راه آنها را ادامه دهیم و از سیرهشان الگو بگیریم.